قصه و داستان

قصه مورچه ها بازنشسته نمی شوند

کوشا کارش را خیلی دوست داشت.او یکی از پرکارترین افراد شهر مورچه ها بود. روزها یکی پس از دیگری گذشتند.کوشا دیگر نمی توانست به راحتی برگ ها را بچیند.او پیر شده بود و آرواره هایش دیگر قدرت و توانایی سابق را نداشتند. شهردار شهر مورچه ها به او گفت:« تو در روزهای جوانی خیلی خ... بیشتر بدانید

گروه بهداشتی فیروز، ما عشق امید و زندگی تولید می کنیم.

شــعــر

شعر کودکانه پاییز

از تو کتاب فصلها پاییز خانوم بیدار شد چارقدشو سرش کرد مشغول کار و بار شد دوید میون باغو گرما رو جابه جا کرد باد سرد شیطونو راهی کوچه ها کرد با دستای جادوییش درختارو جادو کرد همه برگهای باغو با حوصله جارو کرد کلاغارو خبرکرد قارو قار و قار بخونن اومدن سرمارو  همه دیگه بدو... بیشتر بدانید

گروه بهداشتی فیروز کودک فیروز